
با پدر همصحبت میخانه ام
گوشه ای در کنج این ویرانه ام
با پدر در پای کوهی مستبد
شب کناری بیدل ودیوا نه ام........................
شب است و شروع کار زار وسکوت ....کمی نزدیکتر اشنا....نشسته ی روی سنگ که او ندارد با من جنگ!
اری او هست همرنگ...یعنی پدرم.......
پای ان کوه ستبر وسخت سنگ در کنار دره ای پر اهنگ.....
چشم درچشم پدر دارد پسر...
یا که من در فکر چشمان پدر-صحبتی از دور و نزدیکان نشد...فصل امال دل نالان نشد
با پدر اینگونه گفتم تا که هست...ما چرا در کوه واین شب از کجاست؟
قصه از شب تا به صبحش امتداد
میرود تا من ببینم اشتعال...
اتشی از جنس نوری اشنا پشت ان مغرور گردن پادراز - میکند ما را صدا پنهان ندا....
شده اینک شب تمام وصبح شد..
اغاز کار............چشمهایم بر لبانم مژده داد- امد انروزی که خوابش برده بود
امد ان نوری که خواجو گفته بود!
بر بلندایی کمی کوچک بلند با نمایی دیده ور بر نور رنگ
رنگ قرمز رنگ خون را افرید.....
ناگهان افتاد اعجابی عظیم بس قشنگ و بس شگفت اور عظیم...!
در کنار توپ اتش ماه شد
ای عجب خورشید ماند و ماه شد
شب رفت و ماه اندر قاب شد.......
ماه ماند و صبح شد در پیش ان گردون سرخ
اخ...دیگر رفته بودش از کنارم...او پدر....
اه مانده تنها این پسر......!
ان رفیقان نهار و لیل را دیدم اندک چون پریشان- ملتهب در درونم جوششی از ترس و بیم..
میهراسم نیست من را یاوری- یا جوابی نیست من را داوری...
کاش میامد به پایان این هراس
این شنیدن- دیدن پر التهاب
جان من بر لب رسید دید انرا.....
اضطرابی در سراسر خون من میکند فریاد از این بیداد ها-از فراق ان همه دل داده ها........!
با خودم گفتم که شاید.....روز موعود.... امده!
لحظه ای ارام بعدش دادها.... گفتمش یارب نباشد این درست!
کاش باشد دیده هایم خوابها ....
ذکرها گفتم بخواندم پیش خود
تا که شاید او کند کارم درست- باز گردم تا کنم توبه فقط از کار خود- از گناهانی درشت!
تا کنم توبه که من دنیا نمیخواهم دگر
یا که میخواهم فقط از قسط توست....
یا خدا باز گردانم کنم این جمله راست...یا که مقدورت نباشد...هان بخشایم زحسن...
چون هراسی بر من اوردش هجوم ذکر یک نامی مرا برد از هجوم.....
یا فاطمه الزهرا.......................(میرزایی)