.جای سیمهای تارم را با سیمهای گیتار عوض کرده ام وهنگام نواختنش غم عظیمی پیدا میشود...

که همپای این دل به انتها می اندیشد...به انتها...

در ابتدای کار زندگی به اجبار اغاز

وبه تکرار ..تکرار میشود

وهیچ نقشی در ان نیست ...مگر به اجبار

ونگاهی و صدایی..که چندان خوشایند نیست!

وتومیسازی نوایی از درون...بساز این اشیانه ی غمم را...

بنواز روایتی را

ماندن و رفتنی را... تو اری حکایتی در سینه داری که تازه است

تازه برای من

کهنه برای تو....

برای نواهای مجهولت دل میباختم وچه شبها که چشم دوخته به اسمان و گاهی سقف اتاق

با من بودی و زار....

اری صدای واقعیت را از حنجره خسته تو

برای اولین بار چه زیبا میشنوم...

گوش کن!....(میرزایی)