در سالن منتظر نشسته ام وچند صندلی دیگر خالیست وانها که می ایند و میروند وپله هائی
که چون کوله بارشان قدمهای عابرانیست که انها را به اوج میرساند.....
ومن نشسته ام غریب و تنها واگاه که هیچ نیست در نظر جز او....
او که شاید به چشمان خیره گشته ی من دیده شود یا نه؟او که سبز کند کویر دیده گانم را در ان هیاهو یا نه......؟!
.......و یکی می اید وکنارم در جای خالی تو می نشیند
که او در باغی دیگر است وسراغی از تو نمی داند........
در نظرم همچنان می ائی و زود می روی!
و چشمانم که باز میشود نیستی که در نگاه پنجره گوئی سایه ای می افتد باز در شبه می بینم ترا....!
دستهایم می فشارم...اری اری اندکی سرد است یا...
که نیستی ان شده...سرما که من احساس دارم در خودم....!
فکر دیشب می کنم ....ان نیمه شب بیدار از حس تو بود....حس پاکی از نگاهت...
صبح میبینم که هیچی نیستی یا خیالی !نقشه ای یا چیستی؟
نقش ...نقش بی وفائی کسی
او که می بیند دلی دلواپسی!نقش نقش بی خیالیهای توست....نقش ان تقدیرها از ان من...
نقش ان پرواز دل از بهر توست....
یا چه گویم نقشه ای از روی توست...
روی تو نقاشی ان نقش هاست...
نقشه ات در قبله گاهی فاش شد...روی تو افسانه ای در کاش شد
دور گشتی نامه ها در کار شد...باز سالن انتظاری را که دید... انتظاری از حضوری نا پدید
(میرزائی – برا- ف.م)



دل من ! باز مثل سابق باش
داسم ولی ببخش علف را صدا زدم
خواب دیدم کربلا زائر شدم

ای مهربان تر از برگ در بوسههای باران
