واژه ی پنهان"

در سالن منتظر نشسته ام وچند صندلی دیگر خالیست وانها که می ایند و میروند وپله هائی

که چون کوله بارشان قدمهای عابرانیست که انها را به اوج میرساند.....

ومن نشسته ام غریب و تنها واگاه که هیچ نیست در نظر جز او....

او که شاید به چشمان خیره گشته ی من دیده شود یا نه؟او که سبز کند کویر دیده گانم را در ان هیاهو یا نه......؟!

.......و یکی می اید وکنارم در جای خالی تو می نشیند

که او در باغی دیگر است وسراغی از تو نمی داند........

در نظرم همچنان می ائی و زود می روی!

و چشمانم که باز میشود نیستی که در نگاه پنجره گوئی سایه ای می افتد باز در شبه می بینم ترا....!

دستهایم می فشارم...اری اری اندکی سرد است یا...

که نیستی ان شده...سرما که من احساس دارم در خودم....!

فکر دیشب می کنم ....ان نیمه شب بیدار از حس تو بود....حس پاکی از نگاهت...

صبح میبینم که هیچی نیستی یا خیالی !نقشه ای یا چیستی؟

نقش ...نقش بی وفائی کسی

او که می بیند دلی دلواپسی!نقش نقش بی خیالیهای توست....نقش ان تقدیرها از ان من...

نقش ان پرواز دل از بهر توست....

یا چه گویم نقشه ای از روی توست...

روی تو نقاشی ان نقش هاست...

نقشه ات در قبله گاهی فاش شد...روی تو افسانه ای در کاش شد

دور گشتی نامه ها در کار شد...باز سالن انتظاری را که دید... انتظاری از حضوری نا پدید

(میرزائی – برا- ف.م)

فکر"

فکر تو بازی شب هنگام است

در اتاقی که هوایش خام است......پنجره باز ولیکن اواز ...نیز در حنجره ای ارام است

......

......این سکوت است ...سکوتی ارام

لشکری رفته به جنگ الام..! یک نفر نیست بگوید ...ارام...؟

یک نفر نیز  بگوید یاران:

چه شده باز گرفته باران؟

فکر تسخیر اتاقی خسته.......بسته بر اتش این الام است

روی یک میز در ان گوشه ی تنگ...چند برگی ورقی ارام است!

............

حنجره باز گلویم اواز

فکرهایم همگی در اغاز...

شام بود شام غریبی ان شب...نکته ها داشت بگوید..ان باز..

(میرزائی)

دعا"

به حال زارم ای باران دعا کن

ترم کن  مثل  شبنم  بی ریا کن

بغرای  و  گل خشکیده ای  را

شباهنگام  خیس  از  ادعا  کن

بزن کبریت و شمع اسمان  شو

رهی نامانده  ره را  رهنما کن

بیا کز  زخم  هجران در عذابم

وصالش  را  نصیب  بینوا کن

میرزائی.....

حسابداری دل"

دل  من   عشق بتان   دارد دوست

دشمن  خویش  بجان  دارد  دوست

 

این چه سری ست که سوداگر عشق

عوض سود    زیان    دارد       دوست

......شهریار

دست عشق"

دلم میخواست: عشقم را نمی کشتند

صفای ارزویم را – که چون خورشید تابان بود – می دیدند

چنین از شاخسار هستیم اسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

به باد نامرادی ها نمی دادند

به صد یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی راندند

چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم می خواست:یکبار دگر او را کنار خویش می دیدم

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکبار دیگر – همچو دیدار نخستین –

پیش پایش دست و پا میزد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های وهو می کرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو میکرد

دلم می خواست:دست عشق – چون روز نخستین –

هستی ام را زیر و رو میکرد!

باده عام  از برون  باده عارف از درون

 

 

بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

رندانه...

دردهایم  را  زتو  افسانه   میدانی بدان

غصه  ناگفته ام  را  قصه  میدانی بدان

از نسیم روی تو دری ست بر چشمان من

می کف دستم  صنم! بیگانه  میدانی بدان

چند روزی از حضورت گشته رویایی دلم

بی تو من  دیوانه ام!  دیوانه میدانی بدان

گیسوانت  را بچشم  بسته  میدیدم  که تو

رند عاشق پیشه را کورانه  میدانی بدان

ای عجب از رفتنت روح وروانی برده شد

از که میدانی  مرا؟  رندانه  میدانی بدان

اخرش رویای تو من را به  بالینم  فسرد

حرف دل گفتم ولی" افسانه  میدانی بدان 

میرزایی.......  

کوچ کوچه ها....

روزی از روزها در یکی از کتابهای درسی....درسی خواندیم بنام کوچ

درست یادم هست که در ان..از کوچ عشایروپرندگان چیزهایی نوشته بود"

..........ولی هیچ از نشان کوچ ما هست؟ویا گر بود مال نوع ما بود؟

به منزلگاه میشد کاروانی

که پشت یک وانت یا چرخ و گاری!

دو سه کودک به جشن و پایکوبی.....که از مهری سوای مهر مکتب...که انان

میزنند بر طبل و اواز...که امد خفته گان..پرواز ! پرواز!

ولی انان که طفلند این ندانند...به وقتش هر چه را انها بدانند......

شروع کارشان اغلب غروب است

ویا گاهی به ظهر و وقت دوغ است!

که این لشکر فقط یک خانوار است... که پشت سر بنایی  یادگار است...

که سالی را که رفته ماندگار است!

باز...شروع دیگری در انتظار است...

در ودیوار این خانه چه سرد است..کمی کوچکتر از ان خانه قبل!

ولی ما میکنیم عادت به اینجا.....که این سرمایه کوچ است به هر جا...

چه شبهایی به ان کاشانه بی خواب

شدیم و درپی ارامشی ناب

ولیکن تا که جای خود ندیده.......که باید میکشیدیم نقشه جا!!!!!!!!

به هر کوی وگذر انگشت نماییم

یکی دلسوزتر میشد ...بمانید....

وان دیگر چو کابوسی ..به طبل است...که باید کوچ میکردید الان!(میرزایی)

 

                                                    نازی

فرش دل انداختم  بر زیر پایت ای صنم

راستی بود و صداقت بر نگاهت ای صنم

حرفهایم در دل و تسبیح ذکری بر زبان

نغمه ای بر باغ ماند از ان صدایت ای صنم

ارزو کردم که اغازین شروع حرفها

زینت دردم شود روزی به نامت ای صنم......تقدیم به گل حسرت زندگیم!

(میرزایی)

.جای سیمهای تارم را با سیمهای گیتار عوض کرده ام وهنگام نواختنش غم عظیمی پیدا میشود...

که همپای این دل به انتها می اندیشد...به انتها...

در ابتدای کار زندگی به اجبار اغاز

وبه تکرار ..تکرار میشود

وهیچ نقشی در ان نیست ...مگر به اجبار

ونگاهی و صدایی..که چندان خوشایند نیست!

وتومیسازی نوایی از درون...بساز این اشیانه ی غمم را...

بنواز روایتی را

ماندن و رفتنی را... تو اری حکایتی در سینه داری که تازه است

تازه برای من

کهنه برای تو....

برای نواهای مجهولت دل میباختم وچه شبها که چشم دوخته به اسمان و گاهی سقف اتاق

با من بودی و زار....

اری صدای واقعیت را از حنجره خسته تو

برای اولین بار چه زیبا میشنوم...

گوش کن!....(میرزایی)

رنگ کابوس

 

 

با پدر همصحبت میخانه ام

گوشه ای در کنج این ویرانه ام

با پدر در پای کوهی مستبد

شب کناری بیدل ودیوا نه ام........................

شب است و شروع کار زار وسکوت ....کمی نزدیکتر اشنا....نشسته ی روی سنگ که او ندارد با من جنگ!

اری او هست همرنگ...یعنی پدرم.......

پای ان کوه ستبر وسخت سنگ در کنار دره ای پر اهنگ.....

چشم درچشم پدر دارد پسر...

یا که من در فکر چشمان پدر-صحبتی از دور و نزدیکان نشد...فصل امال دل نالان نشد

با پدر اینگونه گفتم تا که هست...ما چرا در کوه واین شب از کجاست؟

قصه از شب تا به صبحش امتداد

میرود تا من ببینم اشتعال...

اتشی از جنس نوری اشنا پشت ان مغرور گردن پادراز - میکند ما را صدا پنهان ندا....

شده اینک شب تمام وصبح شد..

اغاز کار............چشمهایم بر لبانم مژده داد- امد انروزی که خوابش برده بود

امد ان نوری که خواجو گفته بود!

بر بلندایی کمی کوچک بلند با نمایی دیده ور بر نور رنگ

رنگ قرمز رنگ خون را افرید.....

ناگهان افتاد اعجابی عظیم بس قشنگ و  بس شگفت اور عظیم...!

در کنار توپ اتش ماه شد

ای عجب خورشید ماند و ماه شد

شب رفت و ماه اندر قاب شد.......

ماه ماند و صبح شد در پیش ان گردون سرخ

اخ...دیگر رفته بودش از کنارم...او پدر....

اه مانده تنها این پسر......!

ان رفیقان نهار و لیل را دیدم اندک چون پریشان- ملتهب در درونم جوششی از ترس و بیم..

میهراسم نیست من را یاوری- یا جوابی نیست من را داوری...

کاش میامد به پایان این هراس

این شنیدن- دیدن پر التهاب

 جان من بر لب رسید دید انرا.....

اضطرابی در سراسر خون من میکند فریاد از این بیداد ها-از فراق ان همه دل داده ها........!

با خودم گفتم که شاید.....روز موعود.... امده!

لحظه ای ارام بعدش دادها.... گفتمش یارب نباشد این درست!

کاش باشد دیده هایم خوابها ....

ذکرها گفتم بخواندم پیش خود

تا که شاید او کند کارم درست- باز گردم تا کنم توبه فقط از کار خود- از گناهانی درشت!

تا کنم توبه که من دنیا نمیخواهم دگر

یا که میخواهم فقط از قسط توست....

یا خدا  باز گردانم کنم این جمله راست...یا که مقدورت نباشد...هان بخشایم زحسن...

چون هراسی بر من اوردش هجوم  ذکر  یک نامی مرا برد از هجوم.....

یا فاطمه الزهرا.......................(میرزایی)

                                                                    دل من ! باز مثل سابق باش                                                                   
با همان شور و حال عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش .....(منزوی)

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            داسم ولی ببخش علف را صدا زدم

 دست خودم نبود چنین نابجا زدم

وقتی که لابلای دلم کوه میشدی

سنگ ترا به سینه ائینه ها زدم

با پای شوق بر تل اندوه رفته ها

رقص مراد کردم وچرخ صفا زدم

ابلیس این غرور چنان در برم کشید

کز بام کبر طعنه بنام خدا زدم

موسی کنار قصه ی من سخت می گریست

وقتی به نیل فاجعه ان شب عصا زدم

ان لحظه اب از سر من داشت میگذشت

فرصت نبود تا که بگویم چرا زدم

در نقطه سیاه نشانها به راحتی

دیدم که تیر اخر خود را خطا زدم

چندیست اخرین غزلم گشته این غزل

اغاز کن مرا که نگویند جا زدم!

                     خواب دیدم کربلا زائر شدم

بر حریم  کبریا  شاعر شدم

در کناری مادر ویک خواهرم

بی ریا با ان دو من طائر شدم

از ضریح پاک اربابم حسین

تا علم  بارانی و  دائر  شدم

صبح پایان امد ان رویا ولی

مثل شعر اندر دل شاعر شدم (میرزائی)

بیا بنشین کنار من کناری پیش اندوهم

کنار این دل غمگین

 ببین کوهم....

ببین کوهم شده این اه و اندوهم

بیا بنشین که با هر کس

بگفتم

گفت:

برو با دیگری بنشین که من بار سفر بستم!

بیا بنشین...

که با هر کس بدادم دل نشان امتناع اورد

تضرع زاریم را دید

صبو بشکست وجامم برد

و

سوئی شد ناپیدا.....سوی ان ره سوی چشمانم ببرد!(میرزائی)

                                                                                                                   ای مهربان تر از برگ در بوسه‌های باران
بيداری ستاره ، در چشم جويباران
آيينه ی نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت ؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت ، خاموشی جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران
اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف ، دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاري مهری نشسته بر دل!"
"بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران"
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار ، بودند و نقش بستند
ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه ی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران    (فریدون مشیری)

                                                          قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو    (حسین منزوی)                      

خسته
آن تويي زنده ز شبگردي و مي نوشيها
وين منم مرده در آغوش فراموشيها
آن تويي گوش بتحسينگر عشاق جمال
وين منم چشم بدروازه ي خاموشيها
آن تويي ساخته از نقش دلاويز وجود
وين منم سوخته در آتش مدهوشيها
آن تويي چهره بر افروخته از رنگ وهوس
وين منم پرده نگهدار خطا پوشيها
آن تويي گرم زبانبازي بيگانه فريب
وين منم دوست زكف داده زكم جوشيها
آن تويي خفته بصد ناز بر اين تخت روان
وين منم خسته صد درد ز پر كوشيها
آن تويي پاي به هر چشم وقدم بوست خلق
وين منم خم شده از رنج قلمدوشيها
تا ترا خاطر جمعي است غنيمت مي عشق
كه نداري خبر از محنت مغشوشيها
پاك لوحي چو بر اين خلق خوش آيند نبود
به كجا نقش زنم اينهمه مخدوشيها

معینی کرمانشاهی.....

کی میشود؟

میترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید
مهتاب رخت بعد غروبم به در آید
می ترسم از آن دم که بیایی و نباشم
جان از بدنم رفته و عمرم به سر آید
می خوانمت ای یار ز صبح ازلی
آه از دل خونم ز غم هجر برآید
در راه تو من منتظرم تا که بیایی
از گل وصل رخت بهر دلم کی ثمر آید
بر دامن تو رشته دل را چو ببستم
کی مهر رخت از پس پرده به در آید
جز هجر تو اندر دل من هیچ غمی نیست
کی می شود از سینه غم هجر برآید
هر سو نگرم از تو و از وصل بگویند
کی می شود این فصل فراق تو سرآید
از باغ غمت لاله چو بسیار بچیدیم
کی می شود اندر دل ما لاله وصل تو برآید.

مینیاتور